Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 189490
تاریخ انتشار : 26/8/2016 18:16
تعداد بازدید : 220

Umayyaden-islamische Symbol der Unterdrückung und Gewalt

اسلام اموی نماد ستم وخشونت

پس از وفات رسول خدا (ص)، اندك اندك معيارها دگرگون شد و انگيزه‏ها كم كم تفاوت پيدا كرد. دنيا طلبی بسيارى از مردم را فريفت‏ و كسب غنيمت، دستيابى به پستهاى دنيوى و گسترش سلطه و نفوذ، به عنوان مهمّ‏ترين انگيزه‏هاى گشودن سرزمين‏ها در آمد.اين نكته‏اى است مهمّ كه بايد مورد توجه قرار گيرد.

پس از وفات رسول خدا (ص)، اندك اندك معيارها دگرگون شد و انگيزه‏ها كم كم تفاوت پيدا كرد. دنيا طلبی بسيارى از مردم را فريفت‏ و كسب غنيمت، دستيابى به پستهاى دنيوى و گسترش سلطه و نفوذ، به عنوان مهمّ‏ترين انگيزه‏هاى گشودن سرزمين‏ها در آمد.اين نكته‏اى است مهمّ كه بايد مورد توجه قرار گيردتفاوت ميان جنگ‏هاى دفاعی رسول خدا (ص) با ماجراهاى پس از آن، به ويژه دردوران حكومت بنى اميه و بنى عباس در همين نكته بوددر رابطه با زمینه های فتح شام صاحب خطط الشام مى‏نويسد: پس از وفات رسول خدا (ص) -و پس از جنگ ابوبكر با اهل ردّه- ابو بكر به مردم مكّه،طائف، يمن و همه اعراب ساكن نجد و حجاز نامه نوشت و از آنان خواست كه آماده جنگ در شام شوند و آنان را به دستيابى‏بر غنايم آن سرزمين و نيز سرزمين روم تشويق كرد. مردم، از خدا جو و طمع‏پيشه، گرد آمدند. او سه پرچم براى سه نفر بست.آن سه، يزيد بن ابى سفيان، شرحبيل بن حسنه و عمرو بن عاص بودند.... ابو بكر با پاى پياده، يزيد بن ابى‏سفيان را تا بيرون‏مدينه همراهى كرد و آنچه را لازم بود به وى سفارش نمود... تا آنكه سپاه به مشارف الشام رسيد و در أبل، زيزاء و قسطل‏فرود آمد. شمار سپاهيان روم بدون در نظر گرفتن زيزاء، يك سوم بود. ماهان، فرمانده روميان پس از آگاهى به اين موضوع،پيشاپيش، شماسها ، راهبان و كشيش‏ها را فرستاد تا سپاه روم را به جنگ تشويق كنند. هرقل كه از فرماندهان بزرگ بود، خطررا متوجه شد و پس از دريافت خبر نزديك شدن سپاه مسلمانان، تصميم گرفت كه با آنها نجنگد و از در مصالحه در آيد. اوخطاب به مردمش گفت: به خدا سوگند اگر نصف درآمد شام را به آنان بدهيد و نصف ديگر را بگيريد و در كوه‏هاى روم ‏استوار بمانيد، براى شما بسيار بهتر از آن است كه به خاطر شام بر شما چيره شوند و در كوه‏هاى روم با شما سهيم گردند. اوپس از مشاهده نافرمانى و سرپيچى مردم، برادرش تيودورا را به فرماندهى ديگر اميران گماشت و آنان را گسيل داشت.نخستين جنگ ميان مسلمانان و روميان در سال 12 هجرى در يكى از روستاهاى غزه، به نام دائن روى داد. اين جنگ ميان‏مسلمانان و بِطْريق غزه بود. طرفين به سختى پيكار كردند و روميان شكست خوردند و يزيد بن ابى سفيان در پى دستگيرى آن‏بِطْريق برآمد... و شش تن از فرماندهان روم به وى پيوستند... روميان به دست مسلمانان شكست خوردند... اما ابو عبيده باآنان مصالحه كرد و خالد بن وليد با آنها جنگيد... تا آنكه مسلمانان همه سرزمين حوران را فتح كردند و در سال 13 هجرى برآن چيره شدندمهمّ‏ترين جنگى كه روميان به سختى در آن شكست خوردند و شكست خوردگانشان به شمال پيوستند، جنگ‏يرموك بود. اين جنگ سرنوشت ساز راه چيره شدن مسلمانان بر قدس و دمشق و توابع آن را هموار ساخت. پس از آن،مسلمانان بر حمص، حماة و حلب و ديگر شهرهاى اطراف چيره شدند. در همان حال كه خالد قصد پيروزى و استيلا راداشت، پيك خبر مرگ ابوبكر و خلافت عمر و امارت ابو عبيده بر همه شام و عزل خالد را براى وى آورد. خالد نامه را از اوگرفت و در تركش خود نهاد و كسى را بر پيك گماشت تا براى جلوگيرى از تضعيف روحيه مردم اين خبر در ميانشان پخش‏نشود. ابو بكر ده شب پيش از فتح يرموك مرد. و پس از آنكه روميان به طور كامل شكست خوردند و پانزده ماه پس از به‏خلافت رسيدن عمر بن خطاب، جنگى در »فحل« اردن در گرفتپس از پيروزى مسلمانان بر يرموك، هرقل كه براى جشن آزادى صليب در بيت المقدس به سر مى‏برد، به انطاكيه رفت و روميان واهل جزيره را به جنگ فرا خواند. به اين منظور مردانى را از نزديكان و افراد مورد اعتمادش نزد آنان فرستاد. پس از آن،روميان در »فحل« با مسلمانان درگير شدند. اينان نيز به سختى با آنان جنگيدند تا پيروز شدند. فرمانده روميان به همراه حدودده هزار تن ديگر كشته شدند و باقيمانده‏شان در شهرهاى شام پراكنده گشتند، و برخى‏شان نيز به هرقل پيوستند. آنگاه‏مسلمانان به سوى روميان، كه در فحل بودند، حركت كردند. در پيكار ميان دو گروه روميان شكست خوردند و مسلمانان درذى القعده سال 13 وارد فحل شدند... شرحبيل بن حسنه همه اردن را با جنگ گشود؛ مگر طبريه كه ساكنانش با وى مصالحه‏كردند. عمرو بن عاص نيز غزه و سپس سبسطيه، نابلس، يبنى و عمودس را گشود... شهرهاى قدس و قيساريه به محاصره درآمدند و قدس در سال پانزدهم يعنى يك سال پس از فتح دمشق، گشوده شد.

چیرگی بر شام مسلمانان در رجب سال 14 هجرى پس از محاصره و جنگ، دمشق را گشودند. بر هر يك از دروازه‏هاى شهر يكى از اميران‏مسلمان فرود آمد. مردم شهر به سوى ابو عبيدة بن جراح، يزيد بن ابى سفيان و شرحبيل بن حسنه -كه هر كدامشان فرمانده‏يك چهارم سپاه بودند- رفتند و از آنها درخواست امان كردند؛ كه امانشان دادند. مردم دروازه‏ها را به روى اين سه تن گشودندو اينان از سه دروازه با صلح وارد شهر شدند، اما خالد از دروازه شرقى با زور وارد شد؛ و بدين ترتيب دمشق را به تصرّف درآوردند.

بنی امیه وشام ريشه ‏هاى ارتباط بنی امیه وشام قابل مطالعه است، اميه، فرزند عبد شمس بن عبد مناف بن قصى بن كلاب است... و عبد شمس، پدر اميه، برادر هاشم، نياى دوّم پيامبر (ص) است. گفته‏اند: هاشم و عبد شمس دو قلو به دنيا آمدند. آن كه اول به دنيا آمد يكى از انگشتانش به صورت برادرش چسبيده‏بود. چون آن را جدا كردند، خون جارى شد؛ و گفته شد كه ميان آنها خون ريزى خواهد بود. نخستين منازعه ميان اميه وعمويش هاشم بر سر اين بود كه وقتى هاشم پس از پدرش عبد مناف، كار آب دادن و پذيرايى حاجيان را به دست گرفت، اميه‏نسبت به رياست و اطعامش حسد ورزيد و درصدد برآمد كه با تكلّف همانند هاشم رفتار كند، اما نتوانست و مورد شماتت‏شمارى از قريش قرار گرفت. او به خشم آمد، نزد هاشم رفت و خواست كه با وى مفاخره كند، اما هاشم به دليل سن و سال و قدرو منزلتش آن را نپذيرفت. قريش هاشم را رها نكردند، تا اين كه اميه رضايت داد در قبال پانصد شتر، براى مدت ده سال مكّه‏را ترك گويد. آن دو، كاهن خزاعى را كه در عسفان منزل داشت به داورى گرفتند و او به پيروزى هاشم رأى داد. هاشم شترى‏قربانى كرد و مردم را با آن اطعام كرد. اميه نيز براى مدّت ده سال از مكّه رفت و در شام سكنا گزيد، و اين نخستين دشمنى‏ميان آن دو بود. چنانچه اين نقل درست باشد، مفهومش اين است كه اين رويداد، سرآغاز دو ماجرا گشت: 1 . دشمنى ميان بنى اميه و بنى هاشم كه نخست با انگيزه حسادت آغاز شد، پس از ظهور اسلام انگيزه‏ها دگرگون و فراوان‏گشت و زمينه‏هاى تازه‏اى پديد آمد كه در مباحث آينده ابعادش را روشن خواهيم كرد. 2 . اين مسأله آغاز ارتباط بنى اميه با شام شد. شام با دارا بودن موقعيت ويژه، طبيعت زيبا، نهرهاى فراوان و ساكنان متنوعش،موقعيت تجارى مهمى داشت. از اين رو مى‏بينيم كه قريش- از جمله ابو سفيان- با آن سرزمين روابط اقتصادى وتجارى برقراركردند. جاى بسى شگفتى و دقت است كه بنى اميه در فتح شام نقشى مهمّ ايفا مى‏كنند و پيش از فتح، بدان سو چشم دوخته و تاهنگام بر افتادن، آن را رها نمى‏كنند. محمد كردعلى مى‏نويسد: ابو سفيان خود به همراه شمارى از بزرگان قريش در ميدان نبرد حضور مى‏يابد و زير پرچم پسرش‏يزيد مى‏جنگد. او و دو پسرش، يزيد و معاويه و گروهى ديگر از اعضاى خاندانش و حتى زنانشان در گشودن شام نقشى اساسى‏و تعيين‏كننده داشتند. در جنگ يرموك، شمارى از زنان، مثل جويريه، دختر ابو سفيان كه همراه شوهرش آمده بود و نيز هند دخترعتبه، مادر معاوية بن ابوسفيان- وارد ميدان نبرد شدند. هر چند اين سخن به دليل احساس دوستى نويسنده كتاب خطط الشام( نسبت به معاويه و منحرف شدن از حق -چنانكه ازمحتواى كتابش برمى‏آيد- از مبالغه تهى نيست، اما انگيزه‏هاى مسأله به طور اجمالى روشن است و در عشق و ارتباط بنى اميه‏نسبت به اين منطقه تجسم يافته است؛ و هيچ بعيد نيست كه آنان درصدد اجراى گام به گام نقشه‏اى از پيش طراحى شده، بوده‏باشند. از اين رو ابو سفيان همراه دو پسر و همسر و برخى دخترانش و خاندانش در جنگ حضور يافتند. مطابق وعده‏اى كه خليفه به‏يزيد بن ابو سفيان داد و تا بيرون مدينه، پياده او را مشايعت كرد. او حكمرانى دمشق را يافت و سرزمين شام در قلمرو او ماند. امادوران حكمرانى وى دير زمانى نپاييد، چرا كه او در طاعون عمواس هلاكت يافت؛ و پس از او دوران برادرش، معاوية بن‏ابى‏سفيان فرا رسيد.

معاويه، بنيانگذار حكومت سياه اموى‏ پس از هلاكت يزيد بن ابى سفيان، والى دمشق، در سال هجدهم هجرى، عمر بن خطّاب، برادرش، معاوية بن ابى سفيان رإ؛غاولايت داد. وى تا هنگام قتل عمر ولايت داشت. عثمان نيز او را ولايت داد و كارگزاران عمر در شام را نيز ابقا نمود؛ وپس ازمرگ عبد الرحمن بن علقمه كنانى -حاكم فلسطين- قلمروش را به معاويه سپرد. در سال 21، عمر بن سعيد انصارى بر دمشق،ثنيه، حوران، حمص، قنّسرين و الجزيره ومعاويه بر اردن، فلسطين، سواحل، انطاكيه، معرّة، مصرين وقيليقيه حاكميت داشتند.سپس عثمان در سال 23 عمير را بر حمص و معاويه را بر دمشق حكومت داد. در مدت دو سال از امارت عثمان، تمامى شام به حاكميت معاويه در آمد. عثمان حمص، حماة، قنسرين، عواصم و فلسطين رابه همراه دمشق، قلمرو او ساخت و ماهانه هزار دينار برايش مقرّرى تعيين كرد.

بدين ترتيب پايه‏هاى حكومت اموى در شام استوار گشت و مى‏رفت تا نقشه ابوسفيان به اجرا در آيد، كه پس از استقرار خلافت‏عثمان گفته بود: ((اى بنى اميه، قدرت و حكومت را همانند گوى به دست گيريد. به آن كسى كه ابوسفيان به او سوگند مى‏خورد،من پيوسته آرزومند بودم كه خلافت به دست شما برسد و شما بايد آن را براى فرزندانتان به ارث بگذاريد.)) صاحب خطط مى‏نويسد: عثمان با توجه به سالمند بودنش پيوسته تحت تأثير مروان و بنى اميه بود. پس از شش سال ازخلافت عثمان، مردم حجاز و ديگر مناطق به دشمنى با او برخاستند. گروهى از اصحاب رسول خدا(ص) اجتماع كردند وطىّ نامه‏اى، امورى چند را به او ياد آور شدند. از جمله اينكه بيست درصد ماليات افريقيه را به مروان بخشيده وخود او نيزدست به ساخت و ساز زده است. آنان هفت خانه را شمردند كه در مدينه بنا كرده است: خانه‏اى براى نائله، خانه‏اى براى‏عايشه و ديگر أعضاى خانواده و دخترانش. مروان در ذى خشب كاخها ساخته واموال خمس را كه به خدا و رسول او تعلق‏دارد، در آنجا گرد آورده است. كارگزارى ولايت را ميان اعضاى خانواده و عموزادگان اموى خويش تقسيم كرده است؛ آن هم درميان نوجوانان وجوانانى كه نه سابقه مصاحبت با رسول خدا ص( را دارند ونه تجربه‏اى در امور. تا آنكه فتنه قتل عثمان رخ‏داد. محمد فريد وجدى مى‏نويسد: پس از كشته شدن عثمان بن عفان و خلافت يافتن على بن ابى‏طالب (ع) كهازقريشبود، ميان‏دو خاندان اموى و قريشى اختلاف بروز كرد. مردم به سوى عصبيت جاهلى فرا خوانده شدند و معاوية بن ابى‏سفيان اموى،حاكم شام در پيشاپيش كسانى بود كه در آتش اين فتنه مى‏دميد. او به خونخواهى عثمان برخاست و على بن ابى‏طالب (ع) رامتّهمساختكهمردمرابهكشتن او تشويق كرده است. در طول بيست سال حكومت وى بر شام، مردم از امور خلافت، جزآنچه او برايشان مى‏خواست چيزى نمى‏دانستند. گروههايى برگرد او جمع شدند كه بيشترشان از قبايل پراكنده عرب ومردمانى طمع پيشه بودند. او با اين روش توانست مردم را از زير فرمان على (ع) بيرون آورد و خود ادّعاى خلافت كند. معاويه با تكيه بر نيرنگ و شيطنت خود، بيشترين استفاده را از نادانى مردم برد. مردم شام تازه به اسلام گرويده بودند و آن راتنها از طريق حكومت خلفا وامارت واليانشان مى‏شناختند. آنان معاويه را تجسم اسلام مى‏پنداشتند. در حالى كه او، خود راپشت نام دين پنهان كرده بود. او براى مردم پيشنمازى مى‏كرد وآنان بر وى اقتدا مى‏كردند. در اجتماعاتشان به ايراد سخن‏مى‏پرداخت به نام خلافت اسلامى بر آنان رياست و در جنگ و صلح امورشان را اداره مى‏كرد. معاويه در داستان قتل عثمان فرصت را غنيمت شمرد. با آنكه وى از جانب عثمان به حكومت شام نصب شده بود و يكى ازاميران او به شمار مى‏رفت، هنگامى كه عثمان نامه نوشت وخواستار كمك گرديد، دعوتش را بى‏پاسخ گذاشت. در نامه عثمان‏چنين آمده بود: مردم مدينه كافر شده‏اند، سر از اطاعت برتافته وبيعت را شكسته‏اند. بنابراين هر چه از جنگجويان شام دراختيار دارى به هر شكلِ ممكن نزد من گسيل دار. صاحب خطط به غلط پنداشته است كه معاويه منتظر ماند وپس از آگاهى بر اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دوست‏نداشتكهباآنانمخالفتورزد. ازاينروآنقدردركارعثمانكندىكردتااوبهقتلرسيد. قصدمعاويه اين بود كه امارت را به خلافت تبديل كند. به همين جهت پس از قتل عثمان، پيراهن او را عَلَم كرد و به وسيله‏ همين پيراهن، اركان حكومت خود و خاندانش را استوار ساخت. او در ميان جامعه اسلامى تفرقه افكند و پرچم دو دستگى‏واختلاف را بر ضدّ خليفه شرعى مسلمانان، يعنى على بن ابى طالب(ع) بر افراشت. صاحب خطط مى‏نويسد: معاويه فرصت قتل عثمان را براى باز گرداندن حكومت به بنى اميه و به دست گرفتن خلافت اسلامى‏مغتنم شمرد... نعمان بن بشير پيراهن خون آلود عثمان را كه در آن كشته شده بود ونيز انگشتان همسرش، نائله را در دمشق نزدمعاويه آورد. معاويه پيراهن را بر روى منبر دمشق گذاشت وخبر را به همه شهرهاى شام گزارش داد. مردم نزد وى اجتماع‏كردند و در حالى كه معاويه روى منبر انگشتان همسر عثمان را به آستينهايش آويزان داشت، مردم مدت يك سال گريه كردند.مردان شامى با يكديگر پيمان بستند كه قاتلان عثمان و هر كس را كه با آنها كمك كند به قتل برسانند ويا آنكه جانشان را فداكنند. شصت هزار پيرمرد زير پيراهن عثمان گريه مى‏كردند... عمرو بن عاص در دوران فتنه عثمان در ملكى كه در -سبع- درحوزه فلسطين داشت، خود را كنار كشيده بود! معاويه او را به حضور طلبيد و از او راهنمايى خواست و به او وعده داد كه اگربر على(ع) پيروز شود، سرزمين مصر را به او بدهد. عمرو به معاويه چنين پيشنهاد كرد كه شرحبيل بن سمط كندى، بزرگ‏شاميان را فرا بخواند و او به يكايك شهرهاى شام سفر كرد و مردم را بر خونخواهى عثمان تشويق نمود. عموم مردم به وى‏پاسخ مثبت دادند، مگر چند تن از پارسايان اهل حمص كه گفتند ما در خانه و مسجدمان مى‏نشينيم و شما از ما داناتريد... از همين جا آتش جنگ صفين شعله‏ور شد، كه فرصت بيان جزئياتش در اينجا نيست.

اسلام اموى و حكومت خونين‏ اسلام اموى تنها با منطق زور وقدرت سخن مى‏گويد، برهانش سلاح است و هدفش ريشه‏كن كردن هر كسى است كه به مبارزه‏اقدام كند. اين اسلام به وسيله اربابان قدرت و شمشير به اجرا در مى‏آيد و آنهايى كه دينشان را به دنيا فروخته و خشم خداوندرا با خوشنودى آفريدگان خريده‏اند، آن را زينت مى‏بخشند. مظاهر اسلام مانند نماز، روزه و حج، در اين حكومت به چشم مى‏خورد، ولى چيزى جز يك پوسته بدون مغز و پيكرى بى‏جان‏نيست. آزاد شده پسر آزاد شده مدّعى خلافت اسلامى است. مردم حق على(ع) را نمى‏شناسند تا آنجا كه كار بر همه مردم‏مشتبه شده و امير مؤمنان، على(ع) افسوس خود را با اين سخنان اظهار مى‏دارد: شگفتا از اين روزگار، كار من به آنجا رسيده‏است كه مرا همپايه كسى كه همانند من گام پيش ننهاده قرار مى‏دهند... مال دنيا در تثبيت خواست حاكمان اموى نقشى مهم ايفا كرد و آنان اموال بسيارى را ميان مردمان ضعيف و دوستداران‏شيرينى دنيا وآنهايى كه تلخى حساب روز قيامت را فراموش كرده بودند، تقسيم كردند. اينان نيز ساكت شدند ولال گشتند،چنان كه گويى هيچ پيشامدى نشده و اتفاقى نيفتاده است. روزى معاويه در مسجد دمشق سخنرانى مى‏كرد. در اين روز هيئت‏هايى از عالمان قريش، خطيبان ورهبران ربيعه و بزرگان يمن‏حضور داشتند. معاويه گفت: خداوند خلفاى خويش را گرامى داشت و بهشت را بر آنان واجب ساخت و آنان را از آتش رهانيد.آنگاه مرا از آنان و ياران مرا از اهل شام قرار داد كه از حرم خداوند دفاع مى‏كنند و به پيروزى خداوندى تأييد شده هستند و بردشمنان خداوند پيروزند! از اهل عراق احنف بن قيس وصعصعة بن صوحان در مسجد حضور داشتند. احنف به صعصعه‏گفت: آيا تو پاسخش را مى‏دهى يا من پاسخ دهم! صعصعه گفت: من پاسخ او را مى‏دهم و آنگاه برخاست و گفت: اى پسر ابوسفيان، سخن گفتى و كلام را به كمال رساندى وبه كمتر از خواست خويش بسنده نكردى. آنچه مى‏گويى چگونه امكان پذيراست و حال آنكه تو با زور بر ما چيره شدى و با سركشى زمام امور را به دست گرفتى و به ناحق ما را به فرمان خويش درآوردى و با تكيه بر ابزار خود بر ما چيره گشتى؟! اما اينكه از اهل شام تعريف مى‏كنى؛ بايد بگويم كه از اينان فرمانبردارتر نسبت به مخلوق و نافرمانتر نسبت به خالق نديده‏ام.اينان مردمى هستند كه تو دين و كالبدشان را با مال خريده‏اى. هر گاه به آنان عطا كنى از تو پشتيبانى كرده ويارى‏ات مى‏دهندواگر نبخشى باز مى‏ايستند و تو را ترك مى‏گويند... در فضيلت شاميان احاديث بسيارى جعل شد، چنان كه -به گفته محمد الصغانى- گويى خداوند از زمين به چيزى جز اينها نيازنداشت. لزوم پيروى از همه اميران و حرمت قيام بر ضدّ آنان را ميان مردم پراكندند واز آنان خواستند كه پشت سر هر پيشوايى-نيكوكار يا فاسق- نماز بگزارند، فضيلت جنگ در دريا را تبليغ كردند. دوستى علىّ و خاندانش جرمى بزرگ و نابخشودنى‏گرديد و با صداى بلند بر سر منبرها او را دشنام مى‏دادند. آرى معاويه توانست در سايه مال فراوان، تيزى شمشير كشيده‏اش و كشتن بزرگوارانى از صحابه و تابعان بزرگ مانند عمرو بن حمق‏و حجر بن عدىّ و يارانش حكومت ظالمانه‏اش را گسترش دهد. چنانكه امام حسين(ع) نيز ضمن نامه‏اى به او با استدلال به‏همين موضوع فرمود: »مگر تو، برادر كندى، حجر بن عدى و ياران صالح و عابد او را نكشتى؟ آنها كسانى بودند كه ستم رازشت، و منكر وبدعت را بزرگ مى‏شمردند. حكم كتاب خدا را بر مى‏گزيدند و در راه خدا از سرزنش سرزنش كنندگان‏نمى‏هراسيدند. تو نخست سوگندهاى سختى خوردى وبه آنها پيمان‏هاى محكم دادى، ولى بعد آنان را از روى ستم و دشمنى‏كشتى، بى‏آنكه به پيمان ميان خود و آنان توجّهى كنى و يا آنكه در سينه‏ات نسبت به آنان شفقتى بيابى! آيا تو عمرو بن حمق،صحابى رسول خدا(ص) را نكشتى؟ بنده صالحى كه عبادت، او را فرسوده ساخته و در نتيجه رنگش زرد و جسم او ضعيف گشته‏بود. اين در حالى بود كه پيش از آن، او را امان بخشيده و آنقدر از عهد و پيمانهاى خداى عزّوجلّ به او داده بودى، در حالى كه اگربا او پيمان مى‏بستى و آن را درك مى‏كردى، عشق سوزان كوهها بر تو فرود مى‏آمد. سپس با جسارت نسبت به خداى عزّوجل‏وسبك شمردن آن عهد و پيمان، او را كشتى! مگر تو با حضرميين دوست نبودى؟ همان‏هايى كه وقتى پسر سميّه درباره آنها برتو نوشت كه آنها بر دين و ديد على(ع) هستند، به او نوشتى: هر كس را كه بر دين على(ع) و بر نظر او باشد بكش! او نيز آنان راكشت و به فرمان تو آنان را مثله كرد. معاويه با منطق زور براى پسرش يزيد بيعت گرفت؛ چنان كه همه به اين موضوع اعتراف دارند. از جمله صاحب خطط الشام‏ مى‏گويد: معاويه به طور پنهانى به حاكمان شهرها اشاره كرد كه هيئتهايى را نزد وى بفرستند و سپردن ولايت عهدى را به يزيددر چشم او نيك جلوه دهند. به اين ترتيب بيشتر مردم در حالى كه در مسجد پيامبر، شمشيرها بر سر اصحاب رسول‏خدا(ص) كشيده بود، با او بيعت كردند. به اين ترتيب معاويه خلافت را از مسيرش منحرف كرد و به صورت حكومت‏پادشاهى در آورد كه پدر آن را براى پسرش و يا هر كس ديگر از نزديكانش كه شايسته بداند، به ارث مى‏گذارد يا چنانكه‏گفته‏اند كسرى‏گونه و قيصرمآبانه قرار داد. سيره نويسان از حسن بصرى نقل كرده‏اند كه گفت: معاويه آنقدر بدى داشت كه اگر برخى از آنها به اهل زمين مى‏رسيد، آنان‏را بس بود. دست يازيدن او بر كار خلافت و غصب آن بدون مشورت با مسلمانان، انتساب زياد به پدرش، قتل حجر بن عدى‏و يارانش و گماردن كسى چون يزيد بر مردم ‏از جمله آنها بود.